دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم
انگار صد سلسله کوه را روي شا نه هاي نحيفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام
خسته ام انقدر خسته ام خود را هم فراموش کرده ام و هيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را بوييده ام . من شکل سنجاقکي را که در کوچه ي کودکي بوسيده ام ازياد برده ام.
خسته ام اما نه انقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم .
بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند . ستاره ها شاهد خا موش شدن تک تک فانوس هايم باشند ؟
چقدر پيراهن کدرم را در چشمه ارزو ها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن
کنم . اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود هيچگاه اغوشم را نمي گشودم و
اگر صداي گوش نواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون نمي امدم . اگر شوق
ديدن چشمانت نبود هيچگاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد معناي جهان را نمي فهميدم .
خسته اما نه انقدر که نتوانم بر روي با شکوه ترين قله زندگي بايستم و همراه به ستاره ها به تو سلام کنم.